سفارش تبلیغ
صبا ویژن
هنوز داری به اون فکر می کنی؟ ولش کن بابا. همه ش یه بغض بود؛ اونم که تموم شد...

 جمعه 86 آذر 30 , ساعت 2:10 عصر |[ پیام]
اون پاساژ رو یادته؟ همونی که اولش یه داروخونه بود. همونی که رو به روش یه ... بود. همون ...ـی که ... . اخه من چی بگم؟همونی که سمت چپش یه دکه روزنامه فروشی بود... . چی شد که دیگه اون جا نرفتیم؟ یادته؟ 

 جمعه 86 آذر 30 , ساعت 2:6 عصر |[ پیام]
یادش به خیر! آقای اسماعیلی می گفت نگو این چیزا رو می خونی. یه بار رفته بودم سایت سازمان مجاهدین خلق، یه عکس مُنگلی از اونجا رو گذاشته بودم توی لینک روزانه هام؛ توصیه کرد وردارم وگرنه معلوم نیست چه بلایی سرم بیاد!

 جمعه 86 آذر 30 , ساعت 1:50 عصر |[ پیام]
دارم یادداشت فرشاد ابراهیمی درباره ارتباطات رادیوزمانه و وزارت اطلاعات رو می خونم. متاسفانه یادداشت هاش همیشه سطح واقع بینی بالایی داره؛ واقع بینی ترساننده!

 جمعه 86 آذر 30 , ساعت 1:49 عصر |[ پیام]
دوستم داری؟ آره؟ پس چرا اون دفعه که نگات کردم بغض نکردی؟ یا چرا اون دفعه که خودم ناخُنامُ گرفتم هیشکار نکردی؟

 جمعه 86 آذر 30 , ساعت 1:46 عصر |[ پیام]
می خواستم بپیچونم؛ تازه از استخر اومدیم؛ چشمام یه خرده می سوزه...

 جمعه 86 آذر 30 , ساعت 1:43 عصر |[ پیام]
روز عیدی، دارم روزهای رحلت حسن نظری را توی ذهنم مرو می‏کنم... بغض امان ندارد ... چه درد جانسوزی دارد از دست دادن دوستی سه چهار بار دیدمش. این بچه‏ها که یک سال باهاشون هستم چی ...

 جمعه 86 آذر 30 , ساعت 1:6 عصر |[ پیام]

استخر کیلویی چند؟
کلنگ می‏زنیم؛ پنج تا در میان، بیلو


 جمعه 86 آذر 30 , ساعت 12:44 عصر |[ پیام]
خوب شد وبلاگ دیگه‏ای منتخب شده. اصلا دستم به نوشتن نمی‏رفت. استرس می‏گیری خب!! دوستان عزیز باید یه فکری برای مخاطب‏ها هم بکنیم. بنده خداها ...
 جمعه 86 آذر 30 , ساعت 12:38 عصر |[ پیام]
مطالب علی را می‏خوانم ... بعضی جالبن و قابل تحسین.

 جمعه 86 آذر 30 , ساعت 12:34 عصر |[ پیام]
<      1   2   3   4   5   >>   >