[آرشيو شده ها]
[آرشيو شده ها]
حسن مثل مامانا با ذوق و سلبقه دونه به دونه پرتقال ها را پوست مي کنه و مي ده به دست بچه ها. اما وقتي نوبت به پرتقال خودش که مي رسه در اوج بي کلاسي گاز مي زنه و ميخوره. واقعا که!!
سهشنبه 25 دي 1386 , ساعت 6:10 عصر |[ پیام]
آقا احمد.
لطفا وقتي از پاي سيستمي پا مي شيد مديرتتون رو ببنديد.
با تشکر.
علي.
لطفا وقتي از پاي سيستمي پا مي شيد مديرتتون رو ببنديد.
با تشکر.
علي.
سهشنبه 25 دي 1386 , ساعت 6:2 عصر |[ پیام]
پيرزن که از روضه بيرون آمد ، به آرامي بر يخ هاي سخت صبح گاهي قدم مي گذاشت و با هر قدم مي گفت : يا ابا عبدالله
سهشنبه 25 دي 1386 , ساعت 5:48 عصر |[ پیام]
برف ، برف ، برف ،حس سريال از سرزمين شمالي را دارم.
جمعه 21 دي 1386 , ساعت 10:5 عصر |[ پیام]
برف ، برف ، برف ،حس سريال از سرزمين شمالي را دارم.
جمعه 21 دي 1386 , ساعت 10:4 عصر |[ پیام]
تلوزيون چند گزارش از محرم نشان مي دهد...يکي از رفقا امروز از کربلا برگشت و ديگري فردا به کربلا مي رود...چرا من انقدر کم توفيقم...بغضم گرفته از اينکه تاحالا ضريح آقا را لمس نکردم
پنجشنبه 20 دي 1386 , ساعت 11:37 عصر |[ پیام]
اگر وبگردي کني بيني خيلي ها از برف نوشتن ...از سرخوردن گرفته تا کمبود گاز به خاطر برف.
اما کسي ننوشته است که دانه دانه اين برفها در نزد خدا حساب مشخصي دارد. فکرش را بکن.هردانه برف نام و حساب مشخصي دارد!
پنجشنبه 20 دي 1386 , ساعت 11:34 عصر |[ پیام]

