ياد اون روزايي به خير که براي حـ...ـمه کامنت گذاشتم و گفتم بزرگترين اشتباه من اين بود که وبلاگم رو به ... نشون دادم. ياد اون روزايي به خير که هيچکي نميدونست من ميرم کافينت چه غلطي ميکنم.
زنگ زدم به الياس. کلي باهاش حرف زدم. سوار موتور بود. يه چيزي گفت خنديدم؛ گفت: خيلي وقت بود اينجوري نخنديده بودي. يعني اينقده ضايعم من؟ که الياسي که شش ماه يه بار هم با هم حرف نميزنيم اينجوري ميگه.
يک آرزو: کاش با لايو رايتر يا اسکرايبفاير ميشد پارسيبلاگنويسي کرد.
تازه اون کفشه رو گرفته بودم. با بابا رفتيم گرفتيم. تا ماه مبارک هم مي پوشيدم. الان هم پشت اون در گذاشته. اسماعيل! حوصله ندارم. حوصله که نه! تاب ندارم. تاب يادآوري خاطراتي که جز درد چيزي ندارن. بيخي.
يادته اون شب بيرون نشسته بوديم و شام سيرابي خورديم؛ و پشه فراوون بود؟ يادگار عروسي تو بعد از دو سال، روي پامه! ساق پام پر زخمه! بعد از دو سال. مي فهمي يعني چي؟
مي بيني اسماعيل! يادته کي عروسي کردي؟ آره؟ همون سالي که من تابستونش لامرد بودم. يعني الان دو سال شده. تو دو ساله ازدواج کردي. و چند بار با خانومت دعوات شده؛ اما من هنوز يادگار عروسي تو رو دارم!

