[آرشيو شده ها]
[آرشيو شده ها]
شب که ميشود. بايد استراحت کنيم. ولي چشمانم بيشتر باز ميشود. مگر خواب ميره به چشم. سقف پوسيد اين همه نگاش کردم.
سهشنبه 14 خرداد 1387 , ساعت 10:47 عصر |[ پیام]
قصدم اين بود که اينجا نمي بزنم ولي ... پارسي در فايرفاکس يا فايرفاکس در پارسي بلاگ ياري نکرد. بگذريم.
سهشنبه 14 خرداد 1387 , ساعت 7:27 عصر |[ پیام]
وقتي در يک مجموعه چند نفري کار ميکني، اختلاف سليقهها، کم کاري، ناهماهنگي و بدقلقيها قابل تحمل هستن، چون همگي با هم دوست هستيم ولي اضطراب ديرشدن کارها، دوستي را هم تحت شعاع قرار ميدهد.
چهارشنبه 8 اسفند 1386 , ساعت 7:29 عصر |[ پیام]
کم کم دارم به اين باور مي رسم که به درد دوستي نمي خورم. بيشتر به اين درد مي خورم که دور باشم از همه و هر کس مرا مي بيند خوشحال شود ولي
سهشنبه 7 اسفند 1386 , ساعت 4:30 عصر |[ پیام]
شب که ميشود بايد خوابيد. خوابيد تا زندگي کرد. صبح هم بايد بيدار شد تا زندگي کرد. زندگي دو حالت دارد، خواب، بيدار. جفتش هم براي زندگي است. زندگي ...
پنجشنبه 20 دي 1386 , ساعت 12:18 صبح |[ پیام]
درسهام مونده. اومدم اينک نويسي. جالب است. برو درست را بخون. فردا پس فردا که نه. هفته بعد امتحان داري. ملت شنصد هفته ديگه امتحان کارشناسي ارشد دارن،وبلاگشان خوشگشان را بستن. اون وقت من...
چهارشنبه 19 دي 1386 , ساعت 11:44 صبح |[ پیام]
کامنت که ميگذارديد هنوز بوي چيز ميدهد. چرا اينگونه کامنت ميگذاريد؟
سهشنبه 18 دي 1386 , ساعت 3:1 عصر |[ پیام]
کي ميخوايم رفتار درستي روي مسنجر داشته باشيم. خسته شدم از دست اين ملت.
سهشنبه 18 دي 1386 , ساعت 2:50 عصر |[ پیام]
اينکي ندارم که بنويسم. روزها شروع ميشوند، ميروند و من تنها، فکر ميکنم. تنها ميروم، تنها ميمانم ... اين هم اينک من.
سهشنبه 18 دي 1386 , ساعت 2:46 عصر |[ پیام]
مادر بزرگم مثل هر شب آمد سرم را بوسيد و رفت بخوابد. شايد اين آخرين شب زندگيش باشد. مرگ را به راحتي احساس ميکند.
سهشنبه 18 دي 1386 , ساعت 12:11 صبح |[ پیام]
آخه آدم فايل چار مگابايتي را با دايال آپ ميفرسته روي مسنجر. من چي بهش بگم. نيم ساعت هنوز نصف نشده.
سهشنبه 18 دي 1386 , ساعت 12:9 صبح |[ پیام]
هوا بسي سرد است. چاي داغ نيست. ولي ياد تو گرم ميکند.
دوشنبه 17 دي 1386 , ساعت 7:37 عصر |[ پیام]
اين فلش مموري هم رفته روي مغز ما. دارد اعصابم را خورد ميکند. تازه خريدم. از اين زورم ميايد. خراب شود ميرود سراغ اون ياور ... استغفر الله.
دوشنبه 17 دي 1386 , ساعت 7:29 عصر |[ پیام]
برايم کامنت گذاشته گفته، قرار نيست فلان مطلب عمومي شود. پيش خودم فکر ميکنم. مگر چيز بدي است؟ حرف بدي نزدم. چيز عادي بود. به نظرم اينها هماش اعمال سليقه است.
دوشنبه 17 دي 1386 , ساعت 7:18 عصر |[ پیام]

